احمد مجد الاسلام كرمانى

45

سفرنامه كلات ( فارسى )

و آقا ميرزا آقاى تاجر اصفهانى ، بعضى ديگر را هم شمرد و تقريبا دويست نفر را

--> و مقدسين و هم طرف وثوق و اعتماد عامه است حكم ميدهد كه هر زمان دست به او يافتند او را مأخوذ دارند اگرچه در روز باشد باينجهت به مقصود خود نايل نگرديد و شد آنچه شد : مجملا روز چهارشنبه هيجدهم جمادى الاولى سنه 1324 هجرى مطابق 1906 ميلادى دو ساعت از آفتاب گذشته حاج شيخ محمد واعظ اصفهانى سواره رسيد نزديك خانه قنبر عليخان كه در محله سرپولك واقع است و برخورد بمأمورين دولت كه عبارت بود از يك صاحب منصب مسمى به ميرزا احمد خان و دويست نفر سرباز از فوج قزوين . در اين مقام هم عين الدوله خطا كرد چه ممكن بود يك نفر فراش شيخ واعظ را به احترام ببرد نزد عين الدوله ديگر جمعيت و سربازى لازم نبود بارى ميرزا احمد خان شيخ را نگاه داشت و گفت بسم إله برويم حاج شيخ محمد : كجا برويم و من كيستم ، ميرزا احمد خان گفت تو حاج شيخ محمد واعظ سلطان المحققين ميباشى اما كجا برويم عجالتا خانه اتابك بعد مجلس دولتى « ان جهنم لموعد كم اجمعين » شيخ واعظ گفت من مطيع امر و حاضرم ليكن خوبست شما از عقب من بيائيد و هر جا كه ميخواهيد مرا ببريد بگوئيد خودم ميروم خواه خانه اتابك و خواه جاى ديگر اگر تخلف كردم از عقب مرا با گلوله بزنيد به جهت آنكه اگر اهالى طهران مرا اسير شما ملاحظه نمايند خوف فتنه و فساد است بهتر آنست كه يكنفر همراه من باشد سرباز و فراش از عقب بيايند . احمد خان قبول نكرده اطراف الاغ شيخ را احاطه كردند چون نزديك مسجد و مدرسه حاج ابو الحسن معمار باشى رسيدند طلاب مدرسه با اهل گذر اجتماع كرده مانع عبور و بردن حاج شيخ شده احمد خان واعظ را پياده و داخل سربازخانه نمود كه نزديك مدرسه واقع بود . واعظ حالت مظلوميت خود را بخضوع و خشوع و اذكار و ادعيه بمردم مينمود كه در آن زمان اسلحه خوبى بود براى دفاع از ظالم ، دقيقه بدقيقه بر اجتماع مردم افزوده گرديد طلاب از اطراف خبر شده و در آنجا جمع گرديدند خبر بآقاى بهبهانى رسيد ، آقا سيد احمد پسر خود را با عدهء از طلاب و سادات براى استخلاص واعظ فرستاد طلاب كه خود را غالب تصور نموده ريختند به طرف سربازخانه در اين اثناء شيخ حسين اديب الذاكرين كرمانى كه بعد ملقب به اديب المجاهدين و بشغل ناطقى از طرف ملت معرفى گرديد و از فضلاء اهل منبر بود و صدمات بسيار در بيدارى مردم متحمل شد رو كرد بمردم و گفت اى مسلمانان پيغمبر ما را امر كرده است باعانت از مظلوم ، اينك من خودم را فدائى اين واعظ مظلوم و خادم سيد الشهداء مينمايم ، شما خود دانيد و تكليف خود و رفت به طرف سربازخانه و در سربازخانه را مفتوح نموده و با معاونت طلاب شيخ واعظ را بيرون آورده به طرف مدرسه حركت كردند احمد خان سلطان چون ديد اسير و محبوس او را بردند بسرباز حكم داد كه واعظ را با تير بزنند سرباز اطاعت نكرد دفعه ثانى حكم شليك داد اين دفعه چند تير تفنگ خالى شد يك تير آمد بران اديب المجاهدين خورد و او را به زمين انداخت . « صفحه 404 تاريخ بيدارى ايرانيان »